در شب باران نیلوفری قدم می زنم
که این باران نیلوفری سر آغاز خاطره هاست
در این شب نیلوفری زندگی دوباره خواهم داشت
که با تمام وجود احساسش می کنم
و به زندگی دوباره می نگرم
و تمام شب را زیر باران می مانم
که ماندن زیر باران شروع شب نیلوفری است
شب سردی است و من افسرده
راه دور است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
(سهراب سپهری
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 0:16  توسط نیلوفر
|
آنجا نیلوفرهاست،به بهشت به خدا درهاست.
اینجا ایوان،خاموشی هوش،پرواز روان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 1:39  توسط نیلوفر
|
تو بي زبان يارم
از بي زبانيها سخن داري
به زانو افتاد ابر پيش چشمانم
شنود قلب من
نداي شعرت را
بستي پيمان تا ابد
نخواهي گذاشت هرگز تنهايم
من چه گويم
با اين زبانم
که
عاجز مانده در
شعر واحساست
در مهلکه ميدان عشق
تو شدي تک درخت نارون کوچه دل
من نيلوفري حلقه بر آن
يار بي زبانم
وقتي آمدي
آبي شدي , بر
نيلوفر خشکيده در گلدان تنهايي
کنون اين من اين دل
اين هم از عشق واحساسم
بنده اي در درگاه عشقت
گوشه اي بنما
جانان کنم بيدريغ نثار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 2:10  توسط نیلوفر
|
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي زندگي را به تمامي زندگي كن
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي. همچون نيلوفري باش در آب; زندگي در آب، و بدون تماس با آب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 1:42  توسط نیلوفر
|
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
این تاپیک در ظاهر نیلوفری نیست ولی واسه نوشتنش دلیل دارم
شعر اولی رو گل یاسمنم(عشق ابدیم خواهرم)برای من نوشه بود منم بالای تختم زدمشو عاشقش بودم،حالا که اینو خوندمو دیدمش از خوشحالی پر درآوردم
منم میخوام اینو واسه جاسمینم بنویسم




+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 2:19  توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:48  توسط نیلوفر
|
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد
در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:37  توسط نیلوفر
|